http://www.uplooder.net/

داشتم تو کوچه خلوت میرفتم

یه موتوری که دنبالم افتاده بود برگشت و روبروی من وایساد

هیشکی نبود

چرت و پرت میگفت

میگفتم آقا مزاحم نشید

میگفتم بزار زنگ بزنم من الان فلانی (کسی دم دست نبود)

نمیدونستم چیکار کنم اومد جلوتر

رفتم جلوتر

با کیفم محکم کوبیدم تو صورتش و فرار کردم  

گاز موتورشو گرفت و اومد دنبالم

همش ترس داشتم بهم برسه!

تا اینکه یه مغازه باز دیدم(دم ظهری) و پریدم توش

موتوریه گاز موتوروشو گرفت و رفت

با ترس داشتم فرار میکردم تا  برسم به خونه ی داییم!

 

اینا خاب نبود داستانم نبود اتفاقی بود که امروز ظهر برام افتاد!

امیدوارم حداقل یه بارم که شده  تو زندگیش اونجور درمونده بشه و  بترسه

و ایشالا  هیچ وقت تو همچین موقعیتی گیر نیفتید .

جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 20:25 | کاچی | |

یه دختره هست تو کلاس زبانمون دختر خوبیه ها  فقط برخلاف من که ته ریلکسام خیلی عجول و هولو استرسیه!

مثلن  غایب باشه  تا کلاس تموم شد اس میده که خب تا کجا خوندین؟چی شد؟:| یا مثلن بگه فلان جا رو بنویسید  مدام اشکال میپرسه !حالا شاید خودش بهتر از من بلد باشه ها!

خلاصه که از این اخلاقیاتش خوشم نمیومد  (مخصوصن هر دقه اس دادن و سوال پرسیدن!)

بعد این مهربونم هست  کلی کمکم هم میکنه  و تازه تازه داشتم باش کنار میومدم  که

رفت بدون اینکه من خبر داشته باشم یه کتاب زبان برام خرید(کتابی که خودم خریده بودم و نسخه قدیمی بود و متفاوت بود یکم با این تازه ها!)  سورپرایزم کرد مثلن!ولی من که اهل این قرتی بازیا نیستم  پولی که فک میکردم کتاب قیمتش اون باشه بهش دادم (حالا کم یا زیاد) :|

حالا یکی نیست بهش بگه خب میخاستم خودم میخریدم دا :|

ولی الان دیگه تقریبن باش کنار اومدم اونقدام از دستش عصبانی نیستم و حتا جوری نشون دادم که انگار خوشحالم از این سورپرایز :||||

پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 13:29 | کاچی | |

تار و پود مصطفی یک لاله بود

آن هم بسوخت ...

 

 

 

 

 

+ فک کنم شناختمت جناب م.ا!

فک نمیکردم بازم بیای اینورا!

سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:13 | کاچی | |

من به هیشکی نمیگم باهات کار فوری دارم و زود بهم بزنگ اینم شمارم!

پس بدونین کسی هم از وبلاگ من اومده باشه من نیستم و نمیشناسمش هم!

 

دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:18 | کاچی | |

علی جان

 

باید خوشحال باشی اگه برا یکی خاطره شدی!

چون بعضیا اونم  نمیتونن بشن : ) 

 

برای یک دوست؟! قدیمی!

شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ | 19:58 | کاچی | |

بعد عید ایشالا قراره خونه رو کوبیده و دوباره بسازیم بعد من از آقاجونم خاستم یه اتاق برام بسازه که رو به دریا باشه!!!

این مسئله هم که تبریز دریا نداره مشکل خودشه!!!

^_^

 

جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 19:29 | کاچی | |

میدونید بهترین کاری که میتونید برای اونی که میخاد بره ،انجام بدین چیه؟

 

 

اینه که در رو براش باز کنید : )

 

البته یه خوش گذشت هم میتونید بگید  وقتی دارید درو پشت سرش میبندین

: )

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:7 | کاچی | |

یادم باشه اگه یه روز ازدواج کردم اگه خوشبخت بودم و خواستم بچه دارشم اگه دختر دار شدم هیچ وقت نذارم دلیل نشدن کاری براش دختر بودنش باشه!

 

 

 

+ خاستم امروزو بنویسم اینجا نوشتم هم ولی بعد پاک کرد نه حوصله گفتنشو دارم نه حوصله ی جواب دادن  رو!

پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 20:12 | کاچی | |

یکی هست که دوست دارم پیشم باشه ولی وقتی هستش دوست دارم نباشه!

:|

آواز دهله :|

 

 

 

 

+خیلی باحاله  با خودشون حرف بزنی میگن من فلان جور بدبختم کاش ازدواج نمیکردم و اینها! بعد برای ما نسخه میپپیچند!

نظرات جالبی داشت اون پسته (بگذار خیال اینها راحت شود!)

شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ | 15:37 | کاچی | |

یکی از بچه های دور کارشناسی فمینیست بود مث اینکه!

ینی مدل پسرونه و ازش انتظار نمیرفت ازدواج کنه!:دی

بعد امروز جمع شدیم  با چن تا از بچه ها که بریم ناهار بیرون!اونم اومد آقا شیرنی  و دسر گرفته بود  که هیچ!ناهارم اون حساب کرد:دی برا شیرنیه ازدواجش!:دی آی چسبیدا

:))))))))))))))))))

تا باشه از این شوور کردنا:دی

پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 20:46 | کاچی | |

www . night Skin . ir